انشا جان بخشی به ساعت
تیک تاک… تیک تاک… صدای همیشگیاش در سکوت اتاق میپیچید. ساعتی قدیمی، با بدنهای چوبی و عقربههایی طلایی، روی دیوار آویزان بود. سالها بود که این ساعت، شاهد گذر لحظهها، روزها و سالها بود. اما امروز، چیزی در آن تغییر کرده بود.
انگار روحی تازه در کالبد بیجانش دمیده شده بود. عقربهها با ریتمی متفاوت حرکت میکردند، انگار میخواستند داستانی را روایت کنند. صدایش، دیگر فقط تیک تاک نبود، بلکه نغمهای بود آرام و دلنشین.
ساعت، چشمهایش را باز کرد. بله، چشمهایی داشت، دو نگین کوچک سیاه که در صفحهی سفیدش میدرخشیدند. نگاهش به اطراف چرخید، به کتابهای روی قفسه، به گلدان شمعدانی روی میز، به پنجرهای که نور خورشید از آن میتابید.
“عجب دنیای زیبایی!”، زمزمه کرد. صدایش، خشدار و قدیمی بود، اما پر از شوق و کنجکاوی. “من سالهاست که فقط گذر زمان را نشان میدهم، اما حالا میتوانم دنیا را ببینم.”
ساعت، دلش میخواست با همه چیز صحبت کند، با کتابها، با گلها، با پرندگانی که پشت پنجره آواز میخواندند. اما میدانست که کسی صدایش را نمیشنود.
“شاید بتوانم با زمان صحبت کنم”، با خود فکر کرد. “من سالهاست که با او همراهم، شاید او صدایم را بشنود.”
ساعت، شروع به حرکت کرد. عقربههایش تندتر و تندتر میچرخیدند، انگار میخواستند زمان را به عقب برگردانند یا به جلو ببرند. اما زمان، بیاعتنا به تلاش او، به مسیر خود ادامه میداد.
ساعت، ناامید نشد. او میدانست که زمان، رازهای زیادی در دل دارد. رازهایی که فقط او، ساعت، میتواند آنها را کشف کند.
“من به سفر زمان خواهم رفت”، با خود عهد بست. “من گذشته، حال و آینده را خواهم دید و داستانهای آنها را برای دنیا تعریف خواهم کرد.”
و اینگونه بود که ساعت، سفری شگفتانگیز را آغاز کرد. سفری در دل زمان، سفری برای کشف رازهای زندگی.